فکر کنم با وجود اینها، من دانهریزِ خیل تو که هیچ، هیچِ خیل توئم. هزینه من کو؟ هزینهام را بدهید که بپردازم. رنجهایم کو؟ رنجهایم کو؟ چه کسی بود - بین آن تبِ چهل درجه آن شب - صدا کرد «فاطمه»؟ رنجهای من را پس بدهید.. این راه را تنها رنجکشیدگان به مقصد میرسانند..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
آی آشنایان که در خانههاتان نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر اینجا زیر بار کنکور دارد میسپارد جان.
اونایی که شمارهم رو دارن و سه-چار صب بیدارن، یه شیش هف بار اون موقه بهم زنگ بزنن بی زحمت. آلارم گوشیم خراب شده انگار.
مرسی.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
ای دوریت
آزمونِ تلخِ زندهبهگوری...
#شاملو
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
یا ایها العزیز! یک لیتر کافئین خوردهام و تمام صورتم اشکیست. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. حوصله داری؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
خیلی تنگ.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
راستی،
دمِ وقتِ رؤیای صادقه خواب دیدم مرض استسقا افتاده به جانم. گفتم بگویمت که زحمت آمدن نکشی؛ حال من بهتر نمیشود. از همان دور به تشنگی لبِ مرگم فاتحهای نثار کن و، قصه من و تو هم تمام.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
از امروز، چهاردهمِ آخرین ماهِ سالِ نود و پنج، تا پانزدهم تیر یکهزار و سیصد و نود و شش، اینجا روایتِ یک «تلاشی» را خواهم نوشت، برای تذکرِ روزهایِ آینده خودم، و برای آنها که دوستشان دارم.
اگر از خواندنشان خسته شدید، نگارنده هیچ ناراحت نمیشود اگر حالا بروید و بعدها باز برگردید.
:)
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
آره دیگه رفیق؛ تازهتازه فهمیدم زیر اون سنگی که بالاسرش آلیس میخوندیم، هیچی نبوده. خالیه. خالیِ خالی. فرزانه تازگیا بهم گفته. نه که صاحابش تیکهتیکه شده باشه، نه؛ صاحابش پودر شده با باد رفته آسمون. پودر. خلاصهش که زیر سنگش خالیه.
خورد و خاکشیرم کن رفیق! پودرم کن. منو بچلون تو ید قدرتت، که جونم در بیاد. جامِ بلا و باده رو بیخیال؛ خودت مستقیم مچالهم کن. اینجوری از همه مقربترم. توی دستاتم. هرچند مچاله.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
کاش یک شب وقتی درِ اتاقم را باز میکنم، به جای بویِ ضیق وقت و سرما، بوی یک خوابِ شیرینِ خوشِ بیدلشوره هجمه کند به مشامم. خوابی که مسندنشینِ کشورِ هفتپادشاهش تو باشی.
+ یک نفر نوشته بود؛ مشبهبههای انتزاعی شعر مسعود سعد، از شدتِ محبوس ماندنش بوده. چقدر خوب گفته. چقدر راست گفته.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
شاتوتِ درختِ توتِ منی! از سفیدی گریز زدهای به سرخی.
آی شاتوت! آی شاتوت! آی شاتوتِ درختِ توت!
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تو میدانی؛ انسان است و معصیت. انسان است و غربتِ گناه. نمیخواهم بعدِ هربار که از حد و قدر تجاوز میکنم، عهدمان را شکسته بپندارم؛ که من بی این عهد ناامیدم و ناامید یعنی هیچ. یعنی عدم. که من بی این عهد ناامیدم و ناامیدی یعنی انتشار ترس در عدم...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
حسی به اسکارِ اصغر فرهادی ندارم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاریخ را
آنها که «زدند» مینویسند
یا آنها که «خوردند»؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا