خرید بک لینک


فکر کنم با وجود اینها، من دانهریزِ خیل تو که هیچ، هیچِ خیل توئم. هزینه من کو؟ هزینهام را بدهید که بپردازم. رنجهایم کو؟ رنجهایم کو؟ چه کسی بود - بین آن تبِ چهل درجه آن شب - صدا کرد «فاطمه»؟ رنجهای من را پس بدهید.. این راه را تنها رنجکشیدگان به مقصد میرسانند..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 2:49

حق دارم از خودم متنفر باشم. این را میدانی که من در چارده-پانزده سالگی باز با «علی» متولد شدم؛ پیدایش کردم و آن شبها را با او، با چاه سخن گفتم. پیدایش کردم و آن شب زیر تابوتِ فاطمه را گرفتم. پیدایش کردم و دستش را در دست رسول، آن روز، زیر آفتاب داغ غدیر دیدم. انسانِ نسیانگرِ بیوجودی بودم که تجرب

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:54

آی آشنایان که در خانههاتان نشسته، شاد و خندانید!

یک نفر اینجا زیر بار کنکور دارد میسپارد جان.


اونایی که شمارهم رو دارن و سه-چار صب بیدارن، یه شیش هف بار اون موقه بهم زنگ بزنن بی زحمت. آلارم گوشیم خراب شده انگار.


مرسی.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 20:54

ای دوریت

آزمونِ تلخِ زندهبهگوری...




#شاملو

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 21:53

یا ایها العزیز! یک لیتر کافئین خوردهام و تمام صورتم اشکیست. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. حوصله داری؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 21:53

إسمع إفهم یا فاطمه بنت علی... + کاش امشب یکیتان با من بیدار میماند. حالا همهتان خوابید. فاطمه و فرزانه و یلدا. حالا همهتان خوابید. کاش امشب آن شکایتهایی که تا همین حالا، روی قلبم نگه داشتهام باز میشد. کاش میشد برای کسی گفت. حالا باید منتقدان را خبر کرد؛ اگر منتقدند تجربه دردهای شاعرانه را در این سه جمله پیدا کنند و اگر نکردند منتقد نیستند. کاش میشد برای کسی گفت، همین امشب. که نمیشود. که نمیشود. که همهتان خوابید. #حسین_منزوی

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

عکسهای دوستان در اینستاگرام، از بیت رهبری و سالن اجلاس سران و اینجا و آنجا میرسد. ما که همینجا بودیم. چهره حضرت آقا به شما خوش و؛ گریه شبها برایش به من حلال. + حضرتِ آقا! با دستِ پر باید به دیدارِ شما آمد. این هم باشد بهانه من برای ندیدنتان... + راستی! این روزها چقدر خوب است که ما امام صادق داریم! اگرنه، چه کسی جانتهینکردنمان را واسطه شده بود؟ #ابوسعید_ابوالخیر

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

خیلی تنگ.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

دخیلک یا آسدمرتضا! دیگه خوددانی. همه هم با خبرن از سَر و سِر من و تو. روبروی عکست چارتا کتاب میذارم که دیگه نبینمت؛ ناز هم نیستها! خودم میدونم ذاتی نازم خریدار نداره. فقط فعلا، تا حالم خوب نشه چشام به روت نیفته بهتره... اما خب، حضرت عباسی دلت میاد اینجوری رهام کنی، بری؟ ... نه، دلت میاد؟!


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

راستی،


دمِ وقتِ رؤیای صادقه خواب دیدم مرض استسقا افتاده به جانم. گفتم بگویمت که زحمت آمدن نکشی؛ حال من بهتر نمیشود. از همان دور به تشنگی لبِ مرگم فاتحهای نثار کن و، قصه من و تو هم تمام.



برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

عزیزم! تو از تحملِ کسی که به تمام زوایای پنهانِ وجودت آگاه است چه میدانی؟آرزوم برای روزهای جوانیت، - این روزهایی که برای هردومان روی یک ریل، یکی دو واگن عقب و جلو میگذرد - این است که هیچگاه مجبور نباشی با خودت مواجه شوی. آرزوم برای روزهای جوانیت این است که هیچوقت نفهمی چه کسی هستی. آرزوم برای این روزهایی که انقدر خستهایم، آرزوم برای این روزهایت این است که حتی به قیمت نشناختنِ آن بیمنتهای بزرگ، ندانی چه کسی هستی. عزیزم! کاش چیزی از رنج من ندانی. تو از تحملِ یک همیشههستِ جاودانه، تو از تحمل «خود» چه میدانی؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

از امروز، چهاردهمِ آخرین ماهِ سالِ نود و پنج، تا پانزدهم تیر یکهزار و سیصد و نود و شش، اینجا روایتِ یک «تلاشی» را خواهم نوشت، برای تذکرِ روزهایِ آینده خودم، و برای آنها که دوستشان دارم.


اگر از خواندنشان خسته شدید، نگارنده هیچ ناراحت نمیشود اگر حالا بروید و بعدها باز برگردید.


:)


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

از بدترین مصیبتهای دنیوی اثبات این است به عدهای نافهم، که «منتقد خاتمی و رفسنجانی میتواند احمدینژادی نباشد»! * میدانم وظیفه امسالم چیست. میدانم امسال باید ساکت بنشینم، باید بیخیالِ بحث بشوم، باید آرام بگیرم؛ میدانم. حالا که اولین یادداشت را برایت مینویسم، کمتر از یک هفته است که جدیتر از گذشته درس خواندهام. منِ ناآرامِ «شیطنتآمیز» را، عشقت، تا به حال دو روز، هشت ساعت پایِ کتاب و درس نشانده. منِ فراریِ منقلب را. منِ خسته را! راست آنکه تو بهتر میدانی این درسها جبر زندگی من هستند. هیچگاه دلم با ریاضی صاف نمیشود، هیچگاه محاسبه مقاومت مدار را به مطالعه کتابهای کتابخانه ترجیح نخواهم داد، هیچگاه ریاضیات جای فلسفه را در دلم نمیگیرند و تو میتوانی مطمئن باشی از عمق وجود از شیمی متنفرم. اما میخوانم! میخوانم چون «مجبورم». اما عشقِ تو آن است که حتی در «جبر» هم شیرینی میگذارد. عزیز! من عهد زیاد شکستهام. زیادتر از زیاد، و تو از همه به آنها آگاهتری. نمیدانم این که سستپیمانیام را طاقت آوردهای از سر ناچاری بوده یا دوستم داشتهای یا اصلا طاقت نیاوردهای از بارت افتادها

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21

آره دیگه رفیق؛ تازهتازه فهمیدم زیر اون سنگی که بالاسرش آلیس میخوندیم، هیچی نبوده. خالیه. خالیِ خالی. فرزانه تازگیا بهم گفته. نه که صاحابش تیکهتیکه شده باشه، نه؛ صاحابش پودر شده با باد رفته آسمون. پودر. خلاصهش که زیر سنگش خالیه.


خورد و خاکشیرم کن رفیق! پودرم کن. منو بچلون تو ید قدرتت، که جونم در بیاد. جامِ بلا و باده رو بیخیال؛ خودت مستقیم مچالهم کن. اینجوری از همه مقربترم. توی دستاتم. هرچند مچاله.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

من وایساده بودم توی یه دالان، داشتم از دلشوره میمردم. شبیه حیاط بود اما انگار زیر حیاط بود. یه درم باز میشد به یه اتاق بزرررگ، شب بود، هوائم خیلی سرد. تو اون اتاقه یه عالمه مرد نشسته بودن دور یه سفره خیلی طویل، شام میخوردن. هی یکم درو باز میکردم ببینمشون، چندتاشون منو دیدن! منم درو همینجوری باز گذاشتم رفتم یه گوشه. دو دیقه نگذشته بود که تو اومدی. سلام علیک کردی گفتی برو انورتر وایسا، بعد درو بستی. هی میخواستم بگم اینا منو دیدن. زبونم بند اومده بود! داشتم سکته میکردم. یهو یه خانومی اومد به من خندید نشست لب پلهها. نگاش کردم، ماتم برد! گفتم شما مامانجونش هستید؟ گفت آره! اما عین عین مامان جون خودم بود. نتونستم خودمو کنترل کنم، خودمو انداختم رو دستاش گریه کردم. گفت حرفتونو بزنید دیگه! بعد بیدار شدم..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03




تا هوا تازه شود.




+ نتِ درست و حسابی ندارم.. ببخشید بابت کامنتها.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

بغضم چنگ زد که گریه شود، بدو بدو دهانم را بردم زیر شیر آب، قلپ قلپ آب و یک چیز سنگینِ تلخِ بزرگِ را از حلقومم فرو دادم. گریهم نگرفت. حالا انگار آن چیزِ سنگینِ تلخِ بزرگ، با آن جرعههای آب جاری شده توی خونم؛ تمام درونم گریه میکند. + یلدا جان، نت ندارم. + ثبت نام کردم. برعکسِ چیزی که فکر میکردم، نه زبان نه هنر ثبت نام نکردم. با حسرت، همان اولین تیک را زدم. «گروه آزمایشی ریاضی و فنی». + کمتر از پنج ماه تا کنکور، و من همچنان همنقدر ناآرام...

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

ساعت سه شد. حالا گیرم که نوا و زیر و بم گرفتیم که «ما را همه شب نمیبرد خواب»، بعد چی؟ فردا که باید قبلِ آفتاب، آب یخ به صورتمان بزنیم و لرزان لرزان سجده و رکوع برویم چی؟ تستهای شیمی را، دلشوره امتحان را، آزمون قلمچی و کنکور را چه کنیم؟ صبحهای جمعههای نامروت تنهایی را، که بین خواب این و آن با صورت ورم کرده باید دو ایستگاه برویم و بدوییم و سر آخر وقت معارفمان برود چه کنیم؟ بخواهینخواهی شش ماه دیگر باید بنشینی روی صندلی حوزه کنکور، هی دستهایت به شیوه همیشه خیس خیس باشند، هی نفست بالا نیاید، هی دودوتا چارتا را ندانی که پنجتا نمیشود. زمان نمیفهمد که من دلتنگ توئم. حالا تو بگو من خود این شش ماه را بیدار بمانم. ببین! ده دقیقه گذشت. آن مال قدیمها بود که شبهای بیدار صبح نمیشدند. مال قدیمهایی که آسمان ستاره داشت. از زیر در سوز زمستان میآمد و بغل لحاف هم خنک بود. حالا من هرچندشب بیدار بمانم، نه تویی هستی، نه صبح خواب میماند، نه من آرام میگیرم. این شب جمعهها فرق میکنند. تمام جمعههای ازین پس، قرار است خفتت کنند وقت گرم شدن آرام چشمهات به رؤیایی کوتاه، که تستهای شیمیات دیر شد!

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

سَیِّدِی لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِی لَسَاخَتْ بِی... أَوِ الْجِبَالُ لَهَدَّتْنِی... أَوِ السَّمَاوَاتُ لاخْتَطَفَتْنِی... أَوِ الْبِحَارُ لَأَغْرَقَتْنِی... + تمام آنهایی که ممکن بود حرف مرا بفهمند رفتهاند. کجایی سیدمرتضا؟ کجایید استاد صفایی؟ زمین با همه وسعتش، آسمان با همه بلندیش، افتادهاند روی منِ درپیلهمُرده. چشم دیدنم را ندارند... کجایید؟ + چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند شاهبازان طریقت به مقام مگسی...

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

انگار قلبم ریخته تو خونم. تمام تنم میتپه. همینطوری خوبه رفیق. همینطوری تو هول و ولا. همینطوری که نفسِ آدم خفت میشه سرِ گلوش و بالا نمیاد. آدمی اینطوری قشنگه. این منِ خودمو دوست دارم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

شاملوی مبارز در «آیدا: درخت و خنجر و خاطره» عاشق شده. آیدا آمده و شاملو عاشق شده و «احمد» را فقط وقتی دوست دارد که آیدا صداش میکند. شاملوی «برای خون و ماتیک» عاشق شده و حالا میخواهد عشق و انسان را در هم بریزد. میخواهد عشق را توجیه کند. میخواهد هم یار بستر را داشته باشد، هم یاد یار میدان را. شاملوی مبارز، دارد عشق را توجیه میکند آنجا که میگوید: «نخستین بوسه ما بگذار یادبود آن بوسهها باد که یاران با دهانِ سرخ زخمهای خویش بر زمین ناسپاس نهادند. عشق تو مرا تسلایی میدهد نیز وحشتی از آن که این رمه آن ارج نمیداشت که من تو را ناشناخته بمیرم» ؟ + اصلا آیدا چه بود؟ + خوشا عشقِ مجموع با مبارزه.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

کاش یک شب وقتی درِ اتاقم را باز میکنم، به جای بویِ ضیق وقت و سرما، بوی یک خوابِ شیرینِ خوشِ بیدلشوره هجمه کند به مشامم. خوابی که مسندنشینِ کشورِ هفتپادشاهش تو باشی.


+ یک نفر نوشته بود؛ مشبهبههای انتزاعی شعر مسعود سعد، از شدتِ محبوس ماندنش بوده. چقدر خوب گفته. چقدر راست گفته.


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

+ من نمیگم مسلمون باشید! من فقط میگم لااقل ادای مسلمونی در نیارید. + فراستی نامه نوشته به کمیسیون فرهنگی مجلس، که گشت ارشاد ۲ فیلم فلان بهمانیه و جلوی اکرانشو بگیرید. فرخنژاد تو اینستاگرامش یه چیزی نوشته با این مضمون که «پول نداشتی میگفتی خودمون برات جور میکردیم».. بله؛ اینا فقط خودشون اجازه حرف زدن دارند. به هر صورت گشت ارشاد فیلم زردیه. شاید از «سلام بمبئی» بهتر باشه، ولی فیلم زردیه.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

یک استادِ شیمی داریم، شهید بهشتی درس خوانده. شصت و خوردهای سالش است و اولین جلسه که بعد از دوره رفتم سرِ کلاسش و پرسید چرا تابستان نبودی و جوابم را شنید، با فریاد گفت «شیمی رو ول کردی ادبیات بخونی؟». بعد هم چیزهایی گفت با مضمون «هر دم از این باغ بری میرسد». راه میرود ادای آدمها را در میاورد. فحش میدهد. بچهها را - هرچند به شوخی - با الفاظ زشت خطاب میکند. حتی یک بار برایمان تعریف کرد که چگونه شوهرش را «خر» کرده و کاری که میخواسته را انجام داده. هرچندوقت یک بار توی کلاس تولد میگیرد و خاطره میگوید. سرِ کلاس یا دارد به اداره نامه مینویسد، یا از اتفاقاتی که توی دفتر و بین معلمها افتاده میگوید، یا میپرسد. پرسیدنش مثل وحشیهاست. اگر بلد نباشی فحش میخوری، اگر هم بلد باشی و او بخواهد از تو بپرسد، همه چیز یادت میرود. درس دادنش هم که گفتنی نیست. وقتها را تلف میکند و هی فوقالعاده میگذارد و فوقالعادهها هم به همین منوال و چقدر هم مدعیست! چقدر هم به مدیر و معاون و معلم پزِ درصدهای بچهها را میدهد. درصدهای ترسآمیز بچهها را. الان دو هفتهای هست هرچه بود و نبود را به جان خرید

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

باورم نمیشود. این روزها روزهای آخر همان سالیست که با لرزِ سرما و بیخوابی، وسطِ آن شلوغی و بیجایی، با غمگینترین و غریبترین و شادمانهترین حالت ممکن توی حرم امامِ رضایم تحویل شد. این روزها؛ روزهای دوازدهمین ماهِ سالی که دعای تحویل سالش، «قو علی خدمتک جوارحی» بود. خدا! سال تمام شد. دعام را برآورده نمیکنی؟ + اینجا، توی یک اتاق دوازه متری، دخترک کوچکِ بیقوتی با تمام توان مشغول جنگ اراده است. + بدندرد به هیچ؛ سرم.. سرم.. سرم.. + اصلا چشمهام را که میبندم، آن کوچهی درختکاری شده تا مدرسه، حیاطِ بزرگ مدرسه، آن دختر قدکوتاه که میدوید و غرق خوشحالی بود، انگار همین لحظه پیش بودند! واقعا همین لحظه پیش. من را به من برگردانید لطفا! من را به من برگردانید...

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

شاتوتِ درختِ توتِ منی! از سفیدی گریز زدهای به سرخی.

آی شاتوت! آی شاتوت! آی شاتوتِ درختِ توت!

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

تو میدانی؛ انسان است و معصیت. انسان است و غربتِ گناه. نمیخواهم بعدِ هربار که از حد و قدر تجاوز میکنم، عهدمان را شکسته بپندارم؛ که من بی این عهد ناامیدم و ناامید یعنی هیچ. یعنی عدم. که من بی این عهد ناامیدم و ناامیدی یعنی انتشار ترس در عدم...


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

یک نفر باید میبود غیر تمام تمام این آدمها، کنارِ من، که آنچه بر من میگذرد برایش «مسئله» باشد. نیست و در این روزهای سکون، منِ نافهمِ راهنابلد ماندهام متحیر، تنها، خسته. و نیست آن کسی که شاخههای بینهایت نمودار دستهاش را هرشب خواب میبینم و هربار از خواب بلند میشوم از مامان میپرسم دستهام باید نمودارِ کدام معادله باشد که در آغوش او جا بگیرد؟ و او فکر کند افتادهام به هذیانِ روزهای چارماهمانده به کنکور، و باز مرا سرِ جایم بخواباند. مجانب قائم دستهای من در امتداد مشتهای گرهکردهی فریاد نیست. در امتداد دستهای روی دستگذاشتهشدهی سکون است. من تنهام و آن کسی که آغوشش آغاز زندگیست نیست. روح نه، جهانِ جاودانه نه؛ من در این دنیا زندگی میکنم و «خودم» گره خوردهام بین این تن، و مطمئنم حتی یک «تن» هم در این دنیا نیست که توی گوشِ من بزند و مجبورم کند به بلند شدن. آه! چه کسی فکرش را میکرد این تن و این روح یک روز آنقدر به هم بپیچند، که دردِ سیلی خوردنِ تن، محرک حرکت روح باشد؟ من ساکنم؛ و در مسلک استادِ ما، یادم هست نکتهای مؤکد بود، که اسلامِ ساکن به کفر میرسد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

حسی به اسکارِ اصغر فرهادی ندارم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

تاریخ را

آنها که «زدند» مینویسند

یا آنها که «خوردند»؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 11:03

صفحه بندی